از کودکی تا دانشجویی
نمي دانم چرا اصلا به خوردن علاقه نداشتم . زماني هم که مدرسه ميرفتم مجبور بودم تمام لقمه هاي مامانم رو بخورم چون هميشه ميگفت : اگه صبحانه ات رو کامل نخوري ميام مدرسه ميگم سر صف معرفيت کنن منم از ترس رفتن آبروم تا آخر ميخوردم . سالها گذشت تا اينکه :
18ساله شدم ظريف و نحيف با قدي نسبتا بلند که هميشه مشغول درس خواندن بودم و اصلا در کارهاي خانه همکاري با مامانم نداشتم. تا اينکه جواب کنکور آمد و من کرمان قبول شده بودم بايد ازمحيطي آرام و راحت جدا ميشدم و خودمو براي زندگي دانشجويي آماده ميکردم . برام علاوه بر جدايي از خانواده انجام کارهايي مثل آشپزي ، لباس شستن ، اتو زدن و .. به تنهايي خيلي سخت بود من هيچ کدام از اين کارها رو انجام نداده بودم. ناراحتي رو در چشمان پدر و مادرم ميديدم مادرم بيشتر ناراحت بود به هر حال عازم کرمان شديم کرمان زادگاه پدر و مادرم بود بستگان زيادي هم آنجا داشتيم ولي ترجيح دادم که در خوابگاه زندگي کنم.
تازه داستان شروع شد . وارد اتاقي چهار نفره شدم هيچ کس آنجا نبود به تنهايي وسايلم را در کمدم گذاشتم داشتم رو تختي ام رو مي انداختم که سه نفر وارد شدند هم اتاقيهايم بودند با هم آشنا شديم کلي صحبت کرديم براي يک هفته برنامه ريزي کرديم و زندگي دانشجويي يا خوابگاهي شروع شد . کارها اينگونه تقسيم شد : هر روز يک نفر مسئول مرتب سازي اتاق بود و يک نفر هم جارو ميزد يک نفرهم آشپزي يک نفر شستن ظرفها . واي چقدر کار و از همه سختتر آشپزي . به هم اتاقيهام نگفتم کاري بلد نيستم من ديگه بزرگ شده بودم و بايد همه چيز رو ياد ميگرفتم .ظهرها ناهار رو سلف ميخورديم هر چند خيلي بد بود ولي براي اينکه به کلاس و درس برسيم مجبور بوديم بخوريم.اولين شب که نوبت من بود کنسرو ماهي خورديم شبهاي ديگر هم به همين منوال کنسروها و سوسيس و کالباس تا اينکه احساس کردم هم اتاقي هايم خسته شدند يه عمو و زن عموي مهربان وفداکار در کرمان داشتم که تمام کارهام رو از قبيل شستن لباسهام ، اتو کردن ، خريد مواد غذايي انجام مي دادند حتي گردش و تفريح هم من رومي بردند . تصميم گرفتم به زن عموي مهربونم بگم که شبهايي که نوبت منه اون براي چهار نفرمون غذا درست کنه و بياره . وقتي بهش گفتم با کمال ميل قبول کرد و برامون غذا مياورد چندين هفته گذشت تا اينکه هم اتاقي هايم بهم گفتند فهميده اند که من آشپزي بلد نيستم و از اين که زن عموم غذا مي آورد هم ناراحت هستند قبول کردم و قرار شد خودم آشپزي کنم .
نيمرو ، سوسيس وتخم مرغ ، سالاد الويه ، سوپ هاي آماده غذاهاي من بود . يکسال گذشت . روز به روز غذاي سلف بدتر مي شد با بچه ها تصميم گرفتيم ناهار هم خودمون درست کنيم واي خدايا چه شد ناهارها هم اضافه شد پختن برنج . ديگه مجبور بودم خودمو علاقه مند کنم برنجاي کته با خورشهاي آماده ناهارهاي من بود در اين مدت کتلت ، کوکوي سيب زميني و برنج کته ياد گرفتم غرزدن بچه ها هم کمتر شده بود و درگير درس ميشديم هر غذايي بود ميخورديم .
چهار سال گذشت و من برگشتم با اين که خيلي کارها رو ياد گرفته بودم ولي آشپز نشده بودم
ادامه دارد ...
خاطرات آشپزی من